امروز که بعد چند هفته باهات حرف زدم توهم منو سرکار میزاشتیو شوخی میکردیو میخندیدی بااینکه نمیتونم ازپست بربیام اما خوشحال بودم که میخندیدی
اخرش جواب اون نقطه جینارو ندادی باهزار خواهشو تمنا از متنت تاحدودی خوشحال شدم که منو محرم خودت دونستی اما خیلی از حرفارو بهم نزدی اینم خاصیت توبودو برعکس تو من راحت باهات حرف میزدم
قبل اینکه دست به نوشتن بزنم هزار متن و حرف تو ذهنم اما باشروع نوشتن همه چی از ذهنم میره 
بعد از خداحافظی به این فکر افتادم که برام یه چیزایی بنویسی هرچی که دوسداری مثل یه یادگاری از شعرایی که دوسداری از چیزایی که بلدی از اتفاقا حتی ازمن برای ضعف هام اشتباهاتم هر چی که از من تورو ناراحت کرد هرچی که میدونی درسته
حتما الان میگی دختر خوب اخه من وقتم کجا بود
اخه اقا احتیاجی ب زمان خیلی زیادم نداره هروقت تونستی یه متن یه خط کوتاه
«کم کمم زیاد میشه دیگه مگه نه
دوسدارم یادگاری بمونه تازه هیچوقت دست خطتو ندیدم
چندوقتای پیش داشتم به روزای اول فکر میکردم که صبر میکردم تا ساعت بشه 8ونیم -9 تابیایو پیام بدیو ازت باخبر بشم یه ساعتای خاص میدونی یاده چی افتادم یاده حرف روباه به شازده کوچولو
[[[[[. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی، من از ساعت سه ببعد کمکم خوشحال خواهم شد، و هر چه بیشتر وقت بگذرد، احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجانزده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پیخواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی، دل مشتاق من نمیداند کی خود را برای استقبال تو بیاراید... آخر در هر چیز باید آیینی باشد. }}}
القصه
ماهم عادت کرده بودیم چشممنون سر یه ساعت ها خیره میشد تا شما تشریف فرما بشین
میدونی یکی از فرقای منو تو چیه اینه تو بیشتر سکوت میکنی اما من حرف میزنم بنظرم نه سکوت همیشه خوب نه صحبت کردن
الانم دارم پر حرفی میکنم مگه نه
چقدر بده دستت رو بشه مخصوصا یه وقتا تو دوسداشتن اصلا باید سکوت کرد تاببینی طرف مقابلت چقدر تورومیخوادو چقدر برات تلاش میکنه اونوقت کم کم از احساست بگی
امروز از مردن حرف زدی دوسندارم به این چیزا فکر کنی من فقط یه چیزو میدونم
اونم اینه خنده هات شبیه هیچ کس نیست
این خنده هات یه چیزه دیگس
برچسب:
نویسنده: بردیا کریمیان